Read by محمود دولت‌آبادی Online

Seit Tagen schon haben sie nicht mehr miteinander geredet. Abends hatte er sich an den Backofen gerollt, und morgens war er verschwunden, ohne sie auch nur eines Blickes zu würdigen. Ssolutsch war in den letzten Tagen verwirrt, verstört gewesen, aber auch Mergans Lippen waren wie von unsichtbarer Hand verschlossen. Eines Morgens ist der Platz neben ihr leer: Ssolutsch hatSeit Tagen schon haben sie nicht mehr miteinander geredet. Abends hatte er sich an den Backofen gerollt, und morgens war er verschwunden, ohne sie auch nur eines Blickes zu würdigen. Ssolutsch war in den letzten Tagen verwirrt, verstört gewesen, aber auch Mergans Lippen waren wie von unsichtbarer Hand verschlossen. Eines Morgens ist der Platz neben ihr leer: Ssolutsch hat sie und seine Familie verlassen. Mergan muß nun alleine für ihre Kinder sorgen. Aus dem kargen Leben wird ein erbarmungsloser Überlebenskampf....

Title :
Author :
Rating :
ISBN : 171598
Format Type : Paper back
Number of Pages : 192 Pages
Status : Available For Download
Last checked : 21 Minutes ago!

Reviews

  • Ahmad Sharabiani
    2018-11-28 17:54

    Jā-yi Khālī-yi Sulūch = Missing Soluch, Mahmoud DowlatabadiMissing Soluch (Ja-ye Khali-ye Soluch; 1979) is a novel by Iranian author Mahmoud Dowlatabadi, translated from the Persian by Kamran Rastegar in 2007. It was shortlisted for the 2008 Best Translated Book Award. The novel depicts rural village life in a fictional town in northern Iran in the 1960s, a time when many people from the countryside were moving to cities. The main character is Mergan, a woman whose husband, Soluch, has left without a word, leaving behind two boys and a girl. The novel shows what happens as Mergan's family falls prey to the everyday calamities of the poor such as theft, starvation and violence, paralleling the demise of the village to the forces of modernity. تاریخ نخستین خوانش: ماه آگوست سال 1980 میلادیعنوان: جای خالی سلوچ؛ نویسنده: محمود دولت آبادی؛ تهران، آگاه، 1358؛ در 497 ص؛ تهران، نشر نو، چاپ دوم 1361؛ در 497 ص؛ چاپ دیگر: تهران، جاویدان، 1365، در 451 ص؛ چاپ دیگر: تهران، نشر چشمه؛ 1372؛ در 405 ص؛ چاپ دوم نشر چشمه، 1374، چاپ نهم نشر چشمه فرهنگ معاصر 1382؛ چاپ دهم 1384؛ شابک: 9646194265؛ چاپ سیزدهم 1387؛ چاپ چهاردهم 1388؛ شابک: 9789646194267؛ چاپ شانزدهم 1389؛ چاپ نوزدهم، شابک: 9789643623203؛ چاپ بیستم 1393؛ موضوع: داستانهای نویسندگان معاصر ایرانی - قرن 20 معشق مگر حتما باید پیدا و آشکار باشد تا به آدمیزاد حق عاشق شدن، عاشق بودن بدهد؟گاه عشق گم است؛اما هستهست، چون نیستعشق مگر چیست؟ آنچه که پیداست؟نه، عشق اگر پیدا شد که دیگر عشق نیست. معرفت است. عشق از آنرو هست، که نیست. پیدا نیست و حس می­شود. می­شوراند. منقلب می­کند. به رقص و شلنگ­ اندازی وامی­دارد، میگریاند. می­چزاند. می­کوباند و می­دواند. دیوانه به صحراجای خالی سلوج در روز تولد نویسنده ماندگار: محمود دولت آبادیا. شربیانی

  • Saman Kashi
    2018-11-16 19:47

    درباره‌ي اهمیّت اين رمان در میان آثار (محمود دولت آبادی) و همین‌طور جایگاه این اثر در بین ادبیات داستانی ایران قبلاً نوشته‌ام، اما ذكر يك صحنه، از اين كتاب را كه حقيقتاً جزو تصويرهاي شاه‌كار داستان‌نويسي ايران است و كم‌تر نويسنده‌ي ايراني توانسته با اين قدرت، تمام فلاكت و حقارت تاريخ، جامعه و فرهنگ كوتوله، عُـقده‌اي و خِفت‌باراين كشور را در يك صفحه با آن ايجاز و برهنگي به تصوير بكشد را واجب مي‌دانمصحنه‌اي كه در آن (مرگان) «قهرمان زن داستان» با التماس و خفتِ فراوان كه نمي‌دانيم چرا بايد تحمل كند، براي گرفتن حق پسر خود «گمان مي‌كنم نام پسرش عباس بود و در چند ساعت موهايش سفيد و خودش پير شده» مي‌رود پيش صاحب‌كار عباس تا دستمزد او را كه فقط يك كيسه آرد است بگيرد تا چند روزي بتواند شكم بچه‌هايش را سير كند و صاحب‌كار عباس «نامش را يادم نيست» به جاي تقديم كردن دستمزد عباس، (مرگان) را در همان طويله... و (مرگان) پس از پايان كار جُلپاره‌ي خود را سريع مي‌پوشد و فقط وحشت‌زده از در طويله مي‌دود بيرون ؛ بدون اين‌كه حتی جيك بزندخداي من! صورت (مرگان) را در آن حالتِ دويدنِ از ترس و خـِفت مجسم كنيد و اين شرحي كه گذشت را در ذهن خود تجسم. يادم است بعد از خواندن اين صفحه از كتاب، به معني واقعي كلمه براي چند دقيقه (منگ) شدم. هيچ نويسنده‌ي ايراني با اين قدرت نتوانسته اين مشكل بزرگ، عميق، عمومي و ريشه‌دار اين مرز و بوم سرا پا ادعا و كوتوله را به تصوير بكشدمشکلی که قرن در قرن گریبان‌گیر این سرزمین است و آن تو سری خوردن و له شدن و زیر پا گذاشته شدن غرور و شخصیت مردان این کشور است. پادشاه به ارباب. ارباب به رعیت. رعیت به زیر دست خود. مدیر به کارمند و... و مردان ایرانی که نسل به نسل این خفت و خواری را بر دوش می‌کشند بارِ تمام این بیداد را بر سر زن‌جماعت و زنان خود خالی کرده‌اند و می‌کنند و یا فرزندان خود. البته همیشه در نوشته‌هایم گفته‌ام که استثنا هم وجود دارد و شمای خواننده اگر این نوشته گرانتان آمد و بهتان برخورد خود را جزو آن استثناها بدانیدجالب‌تر از همه برای پُـر کردن این همه زبونی و کوتولگی، به تمدن 2500 ساله می‌نازند. کدام تمدن؟ دو تا آفتابه‌ برای مستراح و یک جام‌جم و داشتن توالت را تمدن حساب می‌کنند. من، ناسیونالیست‌های زیادی را دیده‌ام که وقتی پای صحبت ایران به میان می‌آید، گویی پای ناموسشان به وسط کشیده می‌شود و جالب‌تر از همه این‌که بی‌سوادترین افراد این قشر هستند. با خواندن چهار جلد کتاب درباره‌ی تاریخ این کشور هر جا می‌نشینند رشته کلام به دست می‌گیرندبه هر حال، از صحبت اصلی دور افتادیم. شعر (جخ امروز از مادر نزاده‌ام) مرحوم (شاملو) از کتاب (مدایح بی‌صله) مصداق بارز تمامیِ این گفتار استجخ امروزاز مادر نزاده‌ام نه عمر ِ جهان بر من گذشته استنزديک‌ترين خاطره‌ام خاطره‌ی قرن‌هاستبارها به خون ِمان کشيدندبه ياد آرو تنها دست‌آوردِ کشتارنان‌پاره‌ی بي‌قاتقِ سفره‌ی بي‌برکتِ ما بوداعراب فريب‌ام دادندبُرج ِ موريانه را با دستانِ پُر پينه‌ی خويش بر ايشان در گشودممرا و همه‌گان را بر نطعِ سياه نشاندند وگردن زدندنماز گزاردم و قتلِ عام شدم که رافضي‌ام دانستندنماز گزاردم و قتلِ عام شدم که قِرمِطی‌ام دانستندآن‌گاه قرار نهادند که ما و برادران ِمان يک‌ديگر را بکشيم واينکوتاه‌ترين طريقِ وصولِ به بهشت بودبه ياد آرکه تنها دست‌آوردِ کشتارجُل‌پاره‌ی بي‌قدرِ عورتِ ما بودخوش‌بيني‌ برادرت تُرکان را آواز دادتو را و مرا گردن زدندسفاهتِ من چنگيزيان را آواز دادتو را و همه‌گان را گردن زدندیوغِ ورزاو بر گردنِ‌مان نهادندگاوآهن بر ما بستندبر گُرده‌مان نشستندو گورستاني چندان بي‌مرز شيار کردند که بازمانده‌گان را هنوز از چشم خونابه روان استکوچِ غريب را به ياد آراز غربتی به غربتِ ديگرتا جُست‌ و جوی ايمان تنها فضیلتِ ما باشدبه ياد آر:تاريخ ِ ما بي‌قراری بودنه باورینه وطني

  • Miss Ravi
    2018-11-18 21:35

    یک تعلیق بزرگ هست، کششی از اولین جمله تا آخرین جمله. کسی نیست. کسی که نبودنش تمام کتاب را پر کرده. چه نبودنی. سلوچ نیست اما هست. کسی هست که سلوچ را نشناسد؟ کسی هست که در لابه‌لای قصه خصوصیات او را چه باطنی و چه ظاهری یاد نگیرد؟ کسی هست که اگر او را جایی ببیند به او نگوید هی سلوچ کجایی؟ چرا رفتی؟‌ سلوچ در زبان همه شخصیت‌ها شناسانده می‌شود. ریز و آرام و کُند. و در دیالوگ جذابی از پسرانش حتا می‌شود تضاد رفتارش را با عباس و ابراو دانست. آن‌جا که ابراو هر چه از پدر نقل می‌کند به خوشی است و عباس هر چه از پدر به یاد می‌آورد با درد و زخم است. سلوچ بستر داستان است، زمینی که قصه در آن هم‌چون بذری می‌روید. مرگان هم مزرعه‌دار است، زمین‌دار است. مرگان زندگانیِ این زمین است. زنده بودن زمین (سلوچ) به بودنِ مِرگان بند است. بسته است. و چه ترکیب‌های تازه و بکری دارد دولت‌آبادی. چه کلماتی. چه جمله‌هایی. آدم حظ می‌برد.

  • Amir
    2018-11-20 21:58

    چی شد که خوندم؟دیدن نسخه‌ی چاپ اول کتاب همان و تصمیم به خوندنش همانآیا رمان خوبی هست؟تو یه جمله به خوبی نقدهایی که روش نوشته شده نیست. کتاب از نظر زبانی موفق بوده. وقتی جمله‌های کتاب رو می‌خونی کاملا برات روشنه که داری کتاب کسی رو می‌خونی که سال‌ها با ادبیات کهن ایران هم‌نشینی داشته. از این نظر خوندن یه کتاب «فصیح» فارسی لذت‌بخش هست. هر چند که توی قسمت‌هایی از کتاب که می‌خواد یه دعوای معمولی روستایی رو توصیف کنه لحن حماسی شاهنامه‌ای می‌گیره که کمی توی ذوق می‌زنهاما در مورد خود داستان شاید اگر روی پلان کتاب کمی بیشتر از هفتاد روز کار می‌شد تبدیل به یه اثر بزرگ می‌شد. کتاب تا میانه‌ها خیلی خوب پیش میره و خواننده رو با خودش همراه می‌کنه. اما از نصف راه به اون‌طرف ناگهان نویسنده شروع می‌کنه به وارد کردن داستانک‌هایی که صرفا فقط باعث رهاشدگی شخصیت‌های رمان میشه. رها کردن شخصیت‌ها به عنوان یه استراتژی اگه به پیش بردن داستان کمک کنه خیلی هم مفیده؛ مثل همون کاری که یوسا در مورد یکی از شخصیت‌های اصلی رمان جنگ آخر زمانش می‌کنه. یا حتی اگه مثل تریسترام شندی این «گریز از موضوع» به قصد مطایبه با مخاطب انجام بشه شاید حتی دوست‌داشتنی هم باشه. اما این‌جا این اتفاق فقط برای این افتاده که نویسنده دغدغه‌های اجتماعی هم داشته و خواسته اون‌ها رو هم توی رمان بگنجونه و ناگزیر از شخصیت‌های اصلی دور افتاده. البته اگه سال‌های نوشته شدن کتاب و فضای ملتهب اون روزها رو در نظر بگیریم شاید تعجب نکنیم که چرا چنین اتفاقی افتادهمرگان رو دوست داشتم و دوست خواهم داشت. یکی از موندگارترین شخصیت‌های «رمان‌های نکبت» هست. و فقط حسرت این برام می‌مونه که چرا از نیمه‌ها به بعد مرگان رها شد...حرف آخرزبان کتاب به قدری شریف و اصیل هست که به حرمت اون هم که شده بد نیست که خونده بشه

  • Amir ali
    2018-12-07 21:59

    حتما نباید کسی پدرت را کشته باشد تا تو از او بیزار باشی. آدم هایی یافت می شوند که راه رفتنشان، گفتنشان، نگاهشان و حتی لبخندشان در تو بیزاری می رویاند.

  • M.rmt
    2018-11-17 19:55

    قلم خاص دولت آبادی و تم زنانه اثر باعث شد با وجود کش و بسط های اضافی به خواندن ادامه دهم.سماجت و سختگوشی مرگان _به عنوان زنی تنها که برای زندگی خود می جنگد_مظهر اعتراضی به وضعیت موجود است،مرگان فریاد می زند، از درون می خروشد اما خم به ابرو نمی آورد و ادامه می دهد.برخی نیز چون هاجر سر تسلیم بر آداب و رسوم زمانه فرود می آورند وبه ناچار به تقدیر تن می دهند.

  • Mohsen Mohamadi
    2018-11-24 17:39

    صبح كتاب رو تموم كردم و تو بهت قلم دولت آبادي موندمانقدر زيباس توصيفات كتاب كه مطمئن باشيد تا مدت ها مزه ش ميمونه ،اتفاقاتي كه تو كتاب ميفته واقعا ميخكوب كننده ست وباعث ميشه هي پيگير موضوع بمونيمحتما بخونيد اين كتابو مطمئن باشيد تبديل ميشه به يكي از بهترين كتابايي كه خونديد...

  • Shila shokouhifar
    2018-12-07 17:54

    "گاه پيش مى آيد كه آدمى در دوره ى كوتاه عمر خود، هزار بار ميميرد و زنده ميشود. براى پسر مرگان، هزار بار مردن و زنده شدن، همين دم بود."

  • Mohadese
    2018-11-25 20:03

    "تا چشمهایت با تو هستند به نظر عادی می آیند; اما همینکه این چشمها ناگهان کور شوند، به میله ای داغ یا به سر پنجه ای سرد; تو در می یابی که چی از دست داده ای! چه عزیزی از تو گم شده است; سلوچ!"کتاب رو از کتابخانه مرکزی دانشگاه گرفتم، انتشارات آگاه، چاپ اول 1357! اینجاست که میگن اصل جنس!!!نثر کتاب بسی دوست داشتنی بود، یه جورایی احساس میکردم تلفیقی از ادبیات کهن و مدرنه.روایتی از جای خالی سلوچ و درماندگی مرگان, مرگانی که مردانه پای زندگی اش ایستاد! روایتی از فقر که هیچ گاه روی خوش ندارد! سرسختی مرگان، تلاش برای حفظ دارایی ها و زندگی اش، عشق به بچه هایش همه و همه هرچند تلخ ستودنی بود.نویسنده، چهره عباس و ابروا و کمی هاجر را توصیف کرده بود.سلوچ نیست اما در داستان شناخته میشود.اما مرگان! مرگان چهره ای محو داره و همین برای من جذاب بود. این که هر صفحه ای ک میخوندم، و با رفتارهای مختلف مرگان چهرهای که ابتدای داستان ازش ساخته بودم رو تکمیل میکردم و انتهای داستان مرگان من شکل گرفت. مرگانی که شاید برای شما چهره ای دیگر داشته باشد.به نظرم 4.25 ستاره حقشه چون با همه زیبایی های ادبیش، و این که از لحاظ توصیف قوی بود اما اونقدر شاهکار و هیجان انگیز نبود. "عشق، مگر حتما باید پیدا و آشکار باشد تا به آدمیزاد حق عاشق شدن، عاشق بودن بدهد؟گاه عشق گم است، اما هست. هست، چون نیست! عشق، مگر چیست؟ آنچه که پیداست؟ نه! عشق اگر پیدا باشد، که دیگر عشق نیست! معرفت است. عشق از آن رو هست، که نیست! پیدا نیست و حس می شود. می شوراند. منقلب میکند. به رقص و شلنگ اندازی وا میدارد. می گریاند. می چزاند. می کوباند و می دواند. دیوانه به صحرا!"

  • Mojgan
    2018-11-23 18:51

    بهترین عنوانی که یک کتاب میتونه داشته باشه وقتی عنوانش رو با خودت زمزمه می کنی انگار همه ی کتابو دوباره خوندی جای خالی سلوچ واقعن جای خالی سلوچه با همه غمش

  • Zahra Pakdel
    2018-12-14 01:03

    تمام مدتی که کتاب رو می خوندم شخصیت مرگان رو با صورت خانم فاطمه معتمدآریا تصور کردم.رنج نامه ای بود که گاه طاقت خوانش طولانیش رو نداشتم. برای این کتاب بسیار نقدها نوشته شده و سخن ها گفته شده در نتیجه من چیز بیشتری ندارم که بگم. اما زین پس اگر کسی بهم بگه سمفونی مردگان رو خوندم و خوشم اومد بهش میگم برو جای خالی سلوچ رو بخون. آب رو باید از سرچشمه نوشید.

  • کتابخانه ي ما
    2018-12-16 21:55

    دريكي از تاثير گذارترين لحظات رمان جای خالی سلوچآنجايي كه مرگان مجبور ميشود كه دخترش هاجر را كه هنوز به سن چهارده سالگي هم نرسيده ، به علي گناو كه مردي زن دار و ميانسال است بدهد.پس از اينكه عروس به اكراه پا به خانه شوهر مي گذارد و همان شب از آنجا با داد و فرياد ميگريزد و دوباره علي گناو (داماد)او را مقابل مادرش با كتك و ناسزا مجبور ميكند كه به به خانه (حجله )برگردد.و مرگان(مادر) تا صبح در كوچه جلو خانه علي گناو مي ماند .پس از اينكه صبح علي گناو از خانه خارج ميشود مادر براي ديدن دختر(هاجر) به درون خانه ميرود:"مرگان پرده را بالا ميزند.هاجر ،ماهي كوچك ،روي خون خشكيده نهالي افتاده است.ضعيف،خيلي ضعيف،چيزي با رنگ و روي ميت،نمرده بود؟نمرده است؟ماهي كوچك بر خاك !نه هنوز دل دل ميزند.پلكهايش بسته اند.پلكها به رنگ سايه در امده اند.مژه هايش ،همدیگر را پنجه كرده اند.يكشبه ،گونه هايش بيشتر بدر جسته اند.دستهايش،لاغر و باريك ،دو مار بي آزار ،بر اينسوي و آنسوي ،رها هستند.پيراهنش خونين است.خون مرده!.موهايش بر هم خورده اند.تكه شالي ،همچنان به دور پاهايش بسته مانده است.اين هم فهميدني است.اما مرگان نمي تواند به سادگي برگزارش بكند.نرم ،چون گربه اي غريبه به پستو مي خزد.دلش نمي آيد كودكي را از خواب بيدار كند.روي گردن هاجر ،جاي ضربه هايي پيداست.ساييدگي هايي،خراش هايي،رد سيلي سرخ و كبود.يا جاي مشت:نه!اين نبايد باشد.مچ دستها هم چنينند.سرخ و كبود.خون،يا از خراشهايي بيرون زده ،يا زير تكه هايي از پوست ،مرده است.مثل جاي يوغ روي گردن گوساله.حالا مرگان يقين دارد كه دخترش مهار شده بوده است:دختركم ...واي!دحتركم ديگر جم نمي توانسته است بخوره.لاك پشتي كه به پشت روي لاكش بخوابانيش،تقلا كرده بوده است،تقلا كرده بوده است.سرش را آنقدر بر بالين كوبيده كه گونه هايش كبود شده اند.كه گردنش در سايش شال ،پوست سايانده است.كه يكي دو تا از ناخن هاي انگشتهاي دستش كمر شكن شده اند:چنگ در تنهايي و در زمين انداخته بوده است.-مادرت برايت بميرد،هاجر!"http://ketabgle.blogfa.com/post/133

  • Ameer
    2018-12-15 23:53

    هيچ كس سعي نكرد جاي خالي سلوچ را پر كند. هر كسي سهم خود را از اين حفره مي خواست و چون گرفت رفت

  • سید مرتضی میر
    2018-12-09 23:01

    بارها و بارها شده که در نیمه های راه کتاب های دولت آبادی با خود گفتم دیگر از دولت آبادی نخواهم خواند ولی وقتی به پایان کتاب هایش می رسم باخود می گویم یه دونه دیگه یه دونه دیگهکتاب جالبی است.اهوم جالب تنها واژه ای است که می توانم برایش به کار ببرم.نه خوب نه بد.قلم دولت آبادی عالی است.شعر گونه.زیبا و دلنشین.تنها عیب کتاب های دولت آبادی کند پیش رفتن داستان است.به گونه ای که دلت می خواهد بی خیالش شوی ولی این قلم زیبای دولت آبادی است که نمی هلد.نمی دانم چرا داستان مرا یاد ماجراهای قلعه آباد کلیدر می انداخت.شخصیت ها هم کم و بیش قلعه آبادی بودند.کتاب خیلی خوبی نبود چون کند پیش رفت.کتاب بدی نبود چون قلم زیبا و معرکه ای داشت.پس سه ستاره برایش کافی است.همین

  • Kamrani Adnan
    2018-11-19 19:02

    زخمی اگر بر قلب بنشیند ؛ تو ، نه می توانی زخم را از قلبت وابکنی و نه می توانی قلبت را دور بیندازی . زخم تکه ای از قلب توست . زخم اگر نباشد ، قلبت هم نیست . زخم اگر نخواهی باشد ، قلبت را باید بتوانی دور بیندازی . قلبت را چگونه دور می اندازی ؟ زخم و قلبت یکی هستند.ساعت ۰۴:۲۶ بامداد و من متحیر از قلم دولت آبادیاز اکثر کتاب لذت بردم و این لذت البته برخاسته از درد و رنج بود، به نظرم اگر بعضی از نقاط کتاب قوی‌تر شکل بسته بود، حتما به یک شاهکار به تمام معنا بدل میشد، هرچند که هنوز هم رد یادی زیبا در ذهنم بجای گذاشته.جای خالی سلوچ در چند کلمه؛ ترس، شکست، واقعیت، بهت وحیرت و غیرمنتظره.شخصیت مرگان فوق‌العاده بود و نمایانگر بسیاری از زنان(که البته درقدیم‌الایام شاید بیشتر!) بسیار مظلوم و کاهدانی که هرکه از راه می‌رسد، کاهی افزون می‌کند!هاجر؛ آنقدر معصوم که در صفحاتی حتی دستم رو جلوی کتاب میذاشتم!عباس اما چهره و شخصیتی که انگار دولت آبادی از اول هم دل خوشی ازش نداشت و سرآخر هم همانکار را کرد که می‌خواست!درمجموع ارزشی فراتر از یکبار خواندن داشت و به این قلم باید آفرین گفت!🔸🔹🔸🔹🔸🔹خطر افشای داستان!!چندجای کتاب هست که هرکسی مطمئنا میخکوب خواهدشد؛اولین صحنه؛ هاجر مظلوم‌ست که با سنی کمتر از ۱۳_۱۴ سالگی باید زنِ مردی زن‌دار شود و آن ماجرای فرار از حجله و به بادکتک گرفتن هاجر کودک به دست علی گناو و هیچ کاری از دست برادر و مادر برنیامدن.دومین صحنه؛ لحظۀ گلاویز شدن عباس با شتر رم کرده‌ست که انگار شما در چند متری همه وقایع رو می‌بینید و آن چندصفحه داخل چاه که بی‌رحمانه عالی بود!و البته صحنۀ آخر؛زمانی که مرگان به حق خواهی مزد پسرش نزد سالار می‌رود و نمایندۀ ذهن گرسنه جامعه‌ام متاسفانه همان کار را می‌کند که تمام مردان بیماری جنسی جامعه... تکان دهنده بود تکان دهنده.

  • Marjan Ghp
    2018-11-17 18:54

    در اين دنياي بزرگ ، جايي هم آخر براي تو هست .راهي هم آخر براي تو هست .درِ زندگاني را كه گِل نگرفته اند !(از متن)

  • Joselito Honestly and Brilliantly
    2018-12-08 23:38

    Soluch was a good man. One morning, however, he got up from where he slept (just outside their house near the oven), walked away, and never came back. When he left without a word his family was still asleep: wife Mergan, their two teenage sons Abbas and Abrau, and their youngest, a ten-year-old girl named Hajer.It was not clear why he left. Why this industrious, responsible man would do the utmost act of irresponsibility: abandoning his family. But there was this hopeless, withering poverty. The poverty of the family, the place and the people. This was Zaminej, a small village in Iran. Children work, sometimes they play, but not once will you read words like school, teacher, vacation, electricity, or of books being read. The characters almost always eat nothing but bread (if they have it). Bread for breakfast, lunch and dinner. Sometimes just tea for meals. Sometimes just water. Winter is almost always starvation time. To start a fire, they have to beg for ember from those who have it. Fuel is what you can gather from the woods.And the brutalization of women. One character drove away his own mother like a stray cat, and when she died, he vented his anger upon his own wife and treated her like an old dog. I can imagine women gnashing their teeth in anger reading what this unjust world did to the mother Mergan and to this young, sweet, innocent Hajer. Or even to Raghiyeh. One heartrending scene after another.The narration is unsparing but with marvelous control. It would have been easy for it to have slid down to a political tract or polemics but the author didn't allow it. I am sure this would be a more magnificent read in its Persian original, allowing us a glimpse of how masterful Mr. Mahmoud Dowlatabadi used that everyday language of the Iranian people to convey his message (one character he made to exclaim how lucky they are to live in a RICH country. Very clever. Mr. Dowlatabadi is still alive and lives in Tehran!).This is a lousy review of an exceptional book. If you want to read better ones, click the book's image and read the reviews of those who likewise gave it 4 and 5 stars.

  • Aram Bayani
    2018-11-29 18:02

    گاه آدم، خود آدم، عشق است. بودنش عشق است. رفتن و نگاه کردنش عشق است.دست و قلبش عشق است.در تو عشق می جوشد، بی آنکه ردش را بشناسی. بی آنکه بدانی از کجا در تو پیدا شده، روییده . شاید نخواهی هم .شاید هم بخواهی و ندانی .نتوانی که بدانی .عشق ،گاهی همان یاد کمرنگ سلوچ است و دست های به گِل آلوده ی تو که دیواری را سفید می کنند...............زخمی اگر بر قلبت بنشیند؛ تو، نه می توانی زخم را از قلبت وا بکنی، و نه می توانی قلبت را دور بیندازی، زخم تکه ای از قلب توست. زخم اگر نباشد، قلبت هم نیست.زخم اگر نخواهی باشد، قلبت را باید بتوانی دور بیندازی. قلبت را چگونه دور می اندازی؟ زخم و قلبت یکی هستند...............به نظر شخصیت های ِ این نوشتار در زمانی دور تر از حال ِ ما هستند اما در واقع هر کدامشان نمادی از ما در همین زمان هستند...مردی که می رود زیرا بهتر از رفتن راهی نیافته اما بارِ این رفتن را بی کلامی یا توضیحی به شانه های ِ زنی میسپارد که سال هاست فراموش کرده عاشق ِ این مرد بوده است وفرزندانی که هر کدام برای ِ آرزوهاشان از چه ها که نمی گذرند ... هر زندگی، گویا قربانی دارد یا بهتر است بگوییم قربانی هایی دارد هر کدام به شکلی ، به نوعی ...دور است از انتظار که توقف ذهنمان بر روستایی باشد که از ما دور اندما همان مردمیم با رنگ و لعابی دیگر ...

  • Leila
    2018-12-10 23:01

    شاید شبیه بودن داستان به قصه های واقعی که از قبل شنیده بودم داستان رو برام جذاب تر و واقعی تر و درکش رو برام آسون کرده بود.داستان کسانی که بخاطر امید و زندگی بهتر از روستا مجبور میشن به شهر مهاجرت کنند و محل زندگیشون رو ترک میکنند که اغلب تو قدیم خیلی عادی و مرسوم بوده.داستان تو یک روستای دور افتاده فرضی،که لهجه و نحوه صحبت نشون میده در خراسان بوده اتفاق میوفته.سلوچ که شخصیت اصلی ولی غایب داستان هست بجای موندن راه دوم ترک و رفتن و سکوت رو انتخاب میکنه و کل داستان رو رقم میزنه.توصیف ها و نحوه بیان داستان طوری بود که کل داستان رو مثل یک فیلم برات زنده می کرد.بنظرم خیلی عالی بود.توصیف زندگی سخت تو روستا و زنی که برای زندگیش و بچه ها و به امید برگشت همسرش تک تک روز هاش رو چنگ میزنه و سختی ها و هزارتا فراز و نشیب رو تحمل میکنه و در آخر خودش هم مجبور میشه به رفتن، درست مثل سلوچ.

  • Mina kh
    2018-12-10 17:52

    مرگان سر از بالین برداشت، سلوچ نبود.همین جمله ی اول کتاب استرس و اضطراب رو بهم هدیه کرد.چیزی که بوده چیزی که تو زندگیت ثابت شده بوده به صورت ناگهانی نیست میشه و تو هیچ توجیحی براش پیدا نمیکنی. تا آخر کتاب باید با یه چرا سر و کله بزنی.تا آخر کتاب باید باچرایی رفتن سلوچ سر و کله بزنی و درگیر باشی. اینکه از خواب بلند بشی و ببینی سرپرست خانواده دیگه نیست به خودی خود بد هست ولی اگه توی روستا باشی ده برابر بدتر میشه.تصمیماتی که مرگان میگیره و خانواده ای که از هم میپاشه...یکی از بهترین هایی بود که خوندم.

  • راحله عباسی نژاد
    2018-12-04 00:50

    سلوچ رفته. مرگان مانده است تنها، با بیابان و زمین بی حاصل و نان نداشته و عباس و ابراو و هاجر . مرگان مانده است با حداقلی از احساس به سلوچی که رفته و آینده ای که انگار بن بست است. بن بستی تاریک با دیوارهای لخت و سیمانی. راستی چرا مرگان خودش را حلق آویز نکرد؟ دولت آبادی آنچنان عریان و بی رحمانه از فقر و بدبختی می نویسد که در انتهای کتاب بیش از آنکه ناراحت باشی و به حال مرگان و فرزندانش افسوس بخوری، عصبانی هستی. از زمین یخ زده، از هوای خشک، از گاوی که شیر نمیدهد، از کدخدای بی خیال، از مردهایی که مرد نیستند، از همه چیز و هر کس عصبانی هستی. دولت آبادی چنان خواننده را بی هیچ امید و بی هیچ احساس خوبی در انتهای کتاب رها میکند که حتی از او نیز عصبانی هستی. حتی به مرگان که این همه سختی را تاب آورده خشم داری. مرگانی که صدای شیون ِ هاجر کوچکش در شب زفاف را کنار دیوارِ خشتی تا صبح بی هیچ عکس العملی تحمل میکند و رو در روی عباس و بی شرمی های بی حد و حصرش هیچ نمی ایستد. دولت آبادی انگار که به عمد فضای کتابش را در بیابانی تصور میکند که تا دنیا دنیا بوده است بخیل بوده و بی رحم و سرد. دقیقا مانند شخصیت های داستان که خودخواه بودند و منفعت طلب و بی خیر. اما میان توصیفاتِ همیشه خشک و بی روحِ دولت آبادی از زندگیِ بی جونِ شخصیت های داستان، همواره "ضعیفه" ای در هیبت قهرمان حضور دارد که به چشم دیگران هیچ است و در واقعیت ستون زندگی همه. هم زن است با تمامی احساست لطیف و هم مرد است با تمامی خودخوری ها و زیر بار فشار زندگی خرد شدن ها و به تک و تا افتادن برای لقمه ای سر سفره آوردن. ضعیفه های قهرمانِ داستان های دولت آبادی بر خلاف بسیاری از دیگر داستان های ایرانی همچون کتاب های بزرگ علوی نه تنها قهرمان هستند و نقش اصلی که خالی از هرگونه خدعه و نیرنگ و عشوه ی زنانه که همواره به عنوان تنها ابزار زنان از آنها یاد میشود، تلاش میکنند تا با مشکلات زندگیِ فلاکت بارشان بجنگند. آن هم نه پا به پای مردها که بسیار جلوتر از همه ی آنها. زنانِ قصه های دولت آبادی نه تنها از مردهای غریبه که از پسرشان یا برادرشان یا همسرشان کاری ترین ضربه ها را میخورند و باز خم به ابرو نمی آورند. مردها همواره پی بازی و الواتی و آنها که پولی دارند گاهی هم پی کار و باقی پی ماهی گرفتن از آب گل آلود همچون علی گناو و هستند مرگان ها پی یافتن راهی برای بهبود زندگی. جای خالی سلوچ بیش از آن که خالی بودنِ جای همسر و پدر یک خانواده را نشان بدهد، خالی بودنِ هر گونه امید، انگیزه، زیبایی در زندگی را نشان میدهد. و بیش از آنکه سلوچ یا تمامی مردهای قصه را پررنگ کند، زندگی زن جوانی را به تصویر میکشد که با هر چه در توان دارد، و بدون تکیه بر امتیازات جنسی و زنانه خود، سعی در اندکی رنگ بخشیدن به زندگی اش را دارد و آنجا که به اجبارِ فشار زندگی هاجر را به عقد علی گناو در می آورد، از تلخ ترین قسمت های کتاب است. دور از انصاف نیست اگر جای خالی سلوچ را اثباتی بر اداعای فمنیست های تند و تیز بدانیم که معتقدند زن ها نه تنها توانایی برابری با مردها را دارند و در طول تاریخ به همان اندازه سختی کشیده اند، که هرگز حقوقی را هم نه تنها جامعه که حتی خودشان نیز برای خود متصور نبوده اند. چه آنکه سلوچ یک روز صبح رفت. به همین سادگی. و مرگان حتی فکر رفتن و مردن را هم در سر نداشت و خودش را پابند همیشگی زندگی فلاکت بارش می دانست. و بپذیریم که بود و نبود سلوچ هیچ تفاوتی با هم نداشت و مرگان همه چیز یک زندگی بود. گاه بعد از خواندن داستان های دولت آبادی با بغضی در گلو ، فکر میکنم که آیا مجبور بود این چنین خشک بی هیچ لطافتی فقر و بدبختی یک زن را بازگو کند

  • Mehdi khani
    2018-12-04 01:59

    این کار دولت آبادی را حتی از کلیدر هم بیشتر دوست داشتم.کتابی که در دوران سربازی خواندم و هنوز حلاوت جملات زیبای رمان در دهانم استبه دلیل آشنایی و شناخت نویسنده از زندگی آدم هایی که درباره شان می نویسد،جای خالی سلوچ ،یکی از موفق ترین رمان های رئالیستی ایران استداستان با رفتن شبانۀ سلوچ و تنها گذاشتن همسر و فرزندانش -هاجر،عباس و ابراو-آغاز می شودو در پیِ این رفتن،شخصیت سلوچ در طی بازاندیشی های مرگان و صحبت های جسته گریختۀ این و آن شکل می گیردجای خالی سلوچ سرنوشت جامعه ای سنتی است که در سراشیبیِ سقوط استپس ای مر گان!عشق تو تنها به پیرانه ترین چهرۀ خود می تواند بروز یابد:اشک.و تو مختاری که تا قیامت بگریی.گریستن و گریستن.اشک مادرانت در تو مردابی خاموش است.نقبی بزن و رهایش کن.بگذار در تو جاری شود.روان کن.خود را روان کن.با چشم های همۀ مادران می توانی بگریی.به تلاطم درآی.توفانی از آواز و شیون و اشک،ای دریای خفتهعشق مگر حتما"باید پیدا و آشکار باشد تا به آدمیزاد حق عاشق شدن،عاشق بودن بدهد؟گاه عشق گم است؛اما هست،هست،چون نیست.عشق مگر چیست؟آن چه که پیداست؟نه،عشق اگر پیدا شد که دیگر عشق نیست.معرفت است.عشق از آن رو هست،که نیست.پیدا نیست و حس می شود.می شوراند.منقلب می کند.به رقص و شلنگ اندازی وا می داردمی گریاند .می چزاند.می کوباند و می دواند.دیوانه به صحرا.

  • Sahar
    2018-11-24 22:41

    داستانی ست فوق العاده زیبا و دردناک از حقیقت و ماهیت زندگی. شخصیت هایی که در کتاب میبینیم، همه آشنایان دنیای امروز ما هم هستند و فی الواقع این داستان نه تنها روایتگر یک زندگی در زمان نگارش بلکه روایتگر جامعه ما در حال حاضر نیز هست. قلم شیوا و بیان بیش از حد واقعگرایانه و در بعضی مواقع اندوهناک آقای دولت آبادی در کنار تصویرگری عالی ایشان از جامعه، همه در شکل گیری این شاهکار تاثیر دارند اما غنای احساسی در بیان عاشقانه های مرگان، خود شاهکار دیگری ست.

  • Sogoli
    2018-12-07 23:34

    وقتی‌ کتاب تمام شد،دلم می‌‌خواست به دست‌ها و گونه‌های مرگان بوسه‌ می‌‌زدم.وقتی‌ که پندار‌های واهی امانش را بریده بود و چشمانش در تاریکی‌ پی‌ کور سویی بود و سر انجام این شیدایی کشالهٔ خون...صحنه‌های هولناک این کتاب نفس گیر بود: درگیری لوک سیاه و عباس، حملهٔ سردار در طویله به مرگان، جنون ابراو برای بیرون راندن مرگان از خدا زمین، گریه‌های هاجر شب عروسی‌ برای رهایی از دست علی‌ گناو و ....شب‌های زمینج و عاقبت دیوانه به صحرا.....

  • Mobina J
    2018-11-22 22:41

    زخمی اگر بر قلبت بنشیند تو نه می توانی زخم را از قلبت وا بکنی و نه می توانی قلبت را دور بیندازی. زخم تکه ای از قلب توست، زخم اگر نباشد قلبت هم نیست. زخم اگر نخواهی باشد قلبت را باید بتوانی دور بیندازی... قلبت را چگونه دور می اندازی ؟ زخم و قلبت یکی هستند

  • Ghazal Kazemi
    2018-11-30 21:46

    "شب می‌شکست... شب بر کشاله‌ی خون می‌شکست..."واقعا که ستودنی ‌ست قلم آقای دولت‌آبادی...

  • Ali
    2018-12-14 02:02

    اگرچه رمان در جامعه ی ما چیزی حدود دویست سال دیر به دنیا آمده، در تاریخ صد ساله ی رمان فارسی، کلیدر هم چیزی حدود پنجاه سال دیر به دنیا آمده است. این رمان به دوران داستان های بلند عیاری تعلق دارد، که در سرتاسر آن نه از کثرت گرایی رمان معاصر جهان خبری هست و نه از روایت های مدرن قصه گویی. یک حکایت دراز از یک سلسله وقایعی وصفی و نقلی که تلاش شده به زبانی زیبا روایت شود که اگر در حجم "جای خالی سلوج" بود، که به گمان من تنها رمان خواندنی دولت آبادی ست، از بسیاری جهات پذیرفتنی تر از حجم فعلی می توانست باشد. محمود دولت آبادی به طیف چپ نویسندگان معاصر ما تعلق دارد که مفتون "اجتماعی" نویسی و ادبیات "مردمی" بوده اند. از سوی دیگر تقریبن همه ی نویسندگان طیف چپ ما در سال هایی نوشتن را آغاز کرده اند، یا در مراحل اول نویسندگی خود بوده اند که فلسفه ی سارتر در مورد "تعهد ادبیات" در جامعه ی ادبی ما علاقمندان بسیار داشت و کسانی چون آل احمد در هژمونی این عقیده، سخت موثر بودند. از همین رو این نویسندگان همه جا یک چشم به نویسندگان دوران شوروی نظیر "شولوخوف" و "گورکی" داشته اند و با چشمی دیگر به نمونه های غربی نویسنده ی چپ نظیر "رومن رولان" نظر داشته اند. تقریبن تمامی رمان های چند جلدی ما به این طیف نویسندگان نظیر احمد محمود (مدار صفر درجه)، علی اشرف درویشیان (سال های ابری) و محمود دولت آبادی (کلیدر) تعلق دارد که سرمشقشان "دن آرام"، یعنی روایتی حماسی از قهرمانی ملی میهنی بوده است. اما از آنجا که این نویسندگان بر خلاف همتایان روسی خود، با نظام حاکم در جامعه هیچ گونه توافق و تعاملی نداشته اند، هم چنین به دلیل سانسور و ممنوعیت و حرمت روایت میهنی، بیشتر به جنبه های مردمی آثارشان پرداخته اند و از سرمشق هایی چون "ژان کریستف" و "جان شیفته" بهره گرفته اند. به احتمالی دولت آبادی پس از نقدهایی که بر کلیدر و برخی آثار دیگرش نوشته شد، تلاش کرد تا در اثر بلند بعدی ش "روزگار سپری شده ..." نیم نگاهی به "زمان از دست رفته"ی "مارسل پروست" داشته باشد و تلاش کند از تکنیک های رمان استفاده کند! باید گفت که تمامی آثار بلند دولت آبادی از یک پلات خوب، شخصیت های بجا و فکری تازه و بکر بهره مندند، اشکال او و بسیاری از نویسندگان دیگر ما در کمبود و نقص تکنیک رمان است. شاید علت اصلی این باشد که اکثریت قاطع نویسندگان ما از ندانستن یک زبان خارجی در حد مطالعه ی مستقیم رمان ها و داستان ها و نقدها و نظریه ها رنج می برند و اغلب متکی به ترجمه ی این آثار به فارسی اند. عیب بزرگ این مساله سوای کمبود مترجم خوب و ناچیز بودن ترجمه هایی در زمینه ی نقد و نظر ادبی، یکی هم آن است که همان ترجمه ها هم اغلب سه چهار دهه از تالیف اثر اصلی دیرتر به فارسی برگردانده شده اند. این بی خبری از ادبیات روز جهان یکی از علل کمبودهایی ست که در رمان و داستان کوتاه معاصر ما به چشم می خورد.به گمان من دولت آبادی در آثار کم حجم اولیه اش هم تکنیک بهتری دارد و هم صادق تر است. آنجا که هنوز به شهرت نرسیده و دغدغه اش داستان و خط و ربط و شخصیت و فضای قصه است، اثارش صمیمی و دلنشین تر بنظر می رسند. .

  • Seyed Mohammad
    2018-11-27 01:48

    داستان پر کشش و شخصیتهایش جذاب و جالبند. البته دولت آبادی به جای آنکه اجازه دهد خود داستان کیفیت شخصیتها را آشکار کند، خود صفات آنها را فهرست می کند. برای مثال می نویسد فلانی بددل و بدزبان بود به جای آنکه به خواننده اجازه دهد از خلال رمان قضاوتش را صورت بندی کند. این خود به ذهنم ایراد مهمی است. زیاده گویی دولت آبادی در این رمان نیز قابل مشاهده است. با این وجود، داستان اثری پر اهمیت و روایتی یگانه است از زوال زندگی بیابانی و اهل روستا در حاشیه کویر

  • Ehsan
    2018-12-04 21:43

    کتاب یکباره به انتها میرسه. جایی که برخلاف همهٔ قصه‌ها و رمان‌ها هیچ مشکلی از مشکلات قهرمانان حل نشده و نویدی هم از حل شدنش در اینده وجود نداره. جوی خون! اخرین جملهٔ کتاب است.

  • Mehrdad
    2018-11-22 22:01

    #محمود_دولت_آبادی در #جای_خالی_سلوچ، در نوشتن و رها کردنِ کلمات کاملا دست و دل باز بود.سی و چند نفری که در طول داستان ملاقات می کنید، به نحوی توصیف شده اند که نه خسته کننده ست از زیادیِ حرف؛ و نه گنگ از کاستی.گاهی جملات کوتاه و پیاپی برای انتقال حال و هوا، افکار و شرایط شخصیت ها بدون اینکه ملال آور باشه، به چشم می آد.جای خالی سلوچ در طول داستان حس می شه، حتی اگر خودِ سلوچ رو ملاقات نکنید.از دید من داستان کاملا قابل لمس بود، شاید جایی اتفاق افتاده بود.این حس در من به وجود آمد که نگاه عباس به آسمان شب وقتی در چاه گیر افتاده بود، انگار توسط محمود دولت آبادی تجربه شده بود.اینطور از داستان فهمیدم که عباس یک روز به شتربانی رفت اما، جایی از داستان به چند روز اشاره شده بود که هنوز برام گنگه.این کتاب طوری کشش ایجاد کرد برای خواندن، که کنار گذاشتنش به سختی اتفاق می افتاد.امیدوارم بخوانیدش و از خواندنش لذت ببرید.از قلم توانای محمود دولت آبادی عزیز، بی شک.